على اكبر دهخدا
1316
امثال و حكم ( فارسى )
گفت عيسى را يكى هشيار سر چيست در هستى ز جمله صعبتر گفتش ايجان صعبتر خشم خدا كه از آن دوزخ همى لرزد چو ما گفت زين خشم خدا چبود امان گفت ترك خشم خويش اندر زمان . مولوى . گفت كم كن كه من چه خواهم كرد گوى كردم مگو كه خواهم كرد . سنائى . نظير : از دل صنما مهر تو بيرون كردم * وان كوه غم ترا بهامون كردم امروز نگويمت كه چون خواهم كرد * فردا دانى كه گويمت چون كردم . قابوس وشمگير رجوع به : دو صد گفته . . . ، شود . گفتم كه مگر تخم هوس كاشتنى است معلومم شد كه جمله بگذاشتنى است بگذاشتنى است هرچه در عالم هست الا فرصت كه آن نگهداشتنى است . اوحدى . رجوع به : از امروز كارى . . . ، شود . گفتگو آئين درويشى نبود ورنه با تو ماجراها داشتيم . حافظ . گفتگوى كفر و دين آخر بيكجا ميكشد . . . . خواب يك خوابست باشد مختلف تعبيرها . ) صائب . نظير : تا بكى از كفر و دين گوئى قدم در راه نه * كاين دو راه مختلف آخر گذارد سر بهم . صائب . روى هفتاد و دو ملت جز بدان درگاه نيست * عالمى سرگشتهاند اما كسى گمراه نيست . صائب . گفت ليلى را خليفه كاين توئى كز تو مجنون شد پريشان و غوى از دگر خوبان تو افزون نيستى گفت خامش چون تو مجنون نيستى . مولوى . رجوع به : اگر بر ديدهء مجنون . . . و رجوع به : از محبت نار . . . ، شود . گفت معشوقى بعاشق كى فتى تو بغربت ديدهاى بس شهرها پس كدامين شهر از آنها خوشتر است گفت آن شهرى كه در وى دلبر است . ( . . . هر كجا باشد شه ما را بساط * هست صحرا گر بود سم الخياط هر كجا يوسف رخى باشد چو ماه * جنت است آن گرچه باشد قعر چاه . ) مولوى . گفت من مستسقيم آبم كشد گرچه ميدانم كه آبم ميكشد . مولوى . گفتم و تير از كمان آمد برون مى خورى به كز ريا طاعت كنى . . . ) خاقانى .